خانوم همکار(!) : من وقتی صورت آقای....رو می بینم که با لبخند به مانیتور نگاه می کنه انرژی می گیرم و می تونم به کارم راحت ادامه بدم!!
من:
( صورت قشنگتو مجسم می کنم با اون چشمهای خوشگل و خوش رنگت که با لبخند معصومانه ات چه دیدنی می شه...)
تو در گفتگوی تلفنی با من- که هیچ اشاره ای به موضوع نمی کنم و هر چه قدرم می خوام طبیعی باشم ،بازم نفرت و حسادت و عصبانیت از تو صدام موج می زنه-!: این زنه دیوانه اس!! بهش گفتم از این حرفا بزنی بهت گیر می دنا! برات بد می شه!
من تو تفکرات خصمانه ی خودم: سکووووووت
( واسه اون بد می شه؟؟ تو نگران اونی بیشتر تا من؟! فکر نمی کنی من چه حالی می شم؟)
تو( که می دونی تو دلم چه توفانیه) : عزیزم دارم میام دنبالت شام بریم بیرون...دوست دارم خستگی بعد از کارمو با دیدن تو در کنم!
من: من حوصله ندارم، شام هم میل ندارم!
تو: این جوری با من حرف نزن! تا نیم ساعت دیگه که برسم اشتهات باز می شه!
( بعد از قهقهه زدن در مورد یه موضوع بی مزه!)ببین برات چه جوری می خندم!!
من: آره خوب! شما این جوری به همه انرژی می دین!!( لعنت به من!! می خواستم هیچی نگما مثلن!!)
تو: بده آدم به همکاراش انرژی بده؟!
من: نه عزیزم! منم فردا تا آقایX(همکارم که تو روش خیلی غیرتی می شی!!) رو ببینم نیشمو براش تا بنا گوش باز می کنم!
تو ( که حسابی غیرتی شدی): تو دیوانه ای!! این حرفا چیه؟این زنه جهل سالشه! خودت که قیافشو دیدی!...بدو بیا پایین رسیدم!
من در ساعت ۲ شب غرق در تفکرات خودم: از تو و کارت و همه ی همکارات و لاس زدناشون با تو متنفرم!
نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 2 قبل از ظهر توسط آفتاب