ساده بودم،تو نبودی،باران بود...

چک آیدی Invis30T.Com چک آیدی Invis30T.Com
چکر وضعیت آیدی یاهو ! چک کردن
آیدی دوستانتان در یاهو
طراحی سایت
طراحی و بهینه سازی سایت
ثبت دامنه و هاست لینوکس
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
نگارش در تاریخ پنجشنبه 14 آبان ماه سال 1388 توسط آفتاب

امروز ۱۴ آبان ماه هشتاد و هشته...

و تو وارد بیست و ششمین سال زندگیت شدی....

با این که دلم می خواست امشب باهات باشم ولی طبق سنت این ۴ سال که تو ترجیح می دی روز تولدت تنها باشی( واقعن تنهایی؟!!) به جای امشب دیشب باهم تولدت رو جشن گرفتیم...یه جشن کوچیک دونفره...

باشه...اشکالی نداره اگه دوست نداری توی روز تولدت مزاحمت نمی شم، ولی اینو بدون که تو روز تولدم از من نپرسیدی دوست دارم چی کار کنم و برنامه م چیه! اومدی دنبالم و منو بردی با خودت بیرون!

من برنامه ای نداشتم...چون همیشه اولین و آخرین ترجیح من تویی برای همه ی روزهای و دقایق خوب...

اما تو...

تولدت مبارک پسر دوست داشتنی بیست و شش ساله ی من...

آرزو می کنم به همه ی آرزوهای قشنگ و هدف های زندگیت برسی...می دونی که با جون و دلم برای رسوندنت به همه ی اونا، تا همیشه همراهتم...

دوستت دارم...


نگارش در تاریخ دوشنبه 11 آبان ماه سال 1388 توسط آفتاب

خاک بر سرِ من...خاک بر سرِ من...خاک بر سرِ من... 

که این قدر از هر کس و ناکسی خواهش کردم برای تو وقت دکتر بگیرن...برای تویی که معنای هیچ چیزو نمی فهمی به جز استبداد!!
انتظاری ندارم که بخوای چیزی رو در حقم جبران کنی.چون من هر کاری می کنم نه برای لوس کردن خودمه و نه برای این که نشون بدم خیلی به فکرتم..فقط برای اینه که واقعن دلم می خواد که اون کارو برات انجام بدم...حالا هرچی که باشه.از هدیه تولد خریدن بگیر تا وقتایی که با وجود خستگیم میام دنبالت که چند لحظه ای ببینمت تا تمیز کردن اتاقت تا شام پختن برای تو تا وقت دکتر گرفتن...برای این نیست که خودی نشون بدم و بگم من هم هستم... ولی انتظار هم نداشتم که این طوری ریشه به تیشه ی همه چیز بزنی...

اما تو خیلی راحت دیشب بعد از این که من صبحش بهت گفته بودم امروز دیگه یکی قراره برام وقت بگیره،گوشی تلفن رو برداشتی و یهو به منِ از همه جا بی خبر که مثلن خیرِ سرم دیشب تولدم بود و با هم یه شب قشنگ رو گذرونده بودیم، با داد و بیداد گفتی: "آفتاب همش تقصیر توئه! من الان 2 هفته س که سر درد نداشتم اما تو می دونی من آدم تلقین پذیری هستم از وقتی بهم گفتی وقت دکتر می گیرم سرم درد گرفته و هرچی قرص می خورم خوب نمی شم و یک کلمه هم نتونستم درس بخونم!!! "

من چی کار می تونستم بکنم جز این که چون مهمون داشتم فقط جلوی خودمو بگیرم که اشکام سرازیر نشه...زشته اصلن...یه پیرزن 30 ساله که گریه نمی کنه! 

500 تااس ام اس دادی به این مضمون که" من هیچیم نیست و مریض نیستم و نه ام اس دارم و نه هیچی...بذار من رو درسم متمرکز باشم و این قدر منو اذیت نکن!! "

خیلی بی معرفتی...خیلی....به من چه که تو تازه 2 ماه قبل از امتحان یادت افتاده که می خوای تو این امتحانات شرکت کنی! به من چه که تو هر وقت اعصاب نداری و یاد عشق قدیمیت میفتی به من گیر می دی...  

آره عزیزم...تو از اولش هم نه مریض بودی نه سر درد داشتی نه هیچ مشکل دیگه ای...خیلی هم خوشحالم که همه ی اینا یه مسخره بازی مقطعی بود احتمالن برای این که واکنش آدمهای اطرافت رو ببینی!! خوب...دیدی؟ حالا دیگه تمومش کن این نمایش مسخره رو... 

از همه ی دوستانی که دارن تلاش می کنن برام اسم و آدرس دکتر بگیرن از جمله گالکسی عزیزم که خیلی خیلی کمکم کرد تو این مدت متشکرم و با کمال شرمندگی ازشون می خوان دبگه خودشونو به زحمت نندازن .

دیگه می خوام بشم بی خیال ترین آدم روی زمین..دیگه نم یذارم 30 سالگیمو خراب کنی...20 سالگیم که نزدیک 4 سالش با وجود تو به فا*ک رفت.اجازه نمی دم دهه ی 30 زندگیمو هم خراب کنی... 

امیدوارم همیشه سالم باشی.

نگارش در تاریخ شنبه 9 آبان ماه سال 1388 توسط آفتاب

ظاهرن این بار مچ گیریم افتضاحی بیش نبوده!! همین که صدای جوجو در نیومده مطمئنم که اشتباه کردم!!! اگه این جارو می خوند حتمن یه چیزی می نوشت یا لااقل به خودم یه چیزایی می گفت!! ولی نگفت! 

خوب خوبه! اومدم یه دستی بزنم ببینم شکم درست بوده یا نه! انگار که نبوده! اون قضیه ی کلیک و اسمهای بلاگفا هم ابداع خودم بود!! چون من با فایر فاکس میام تو وبلاگم و جوجو اصلن از فایر فاکس استفاده نمی کنه! با کامپیوتر اون هم با همین فایر فاکس اومدم که خودم تازه براش نصبش کردم ...ولی اون چون از اکسپلورر استفاده می کنه.هیچ اسمی تو حافظه ی اون صفحه نمی مونه... در مورد آی پی هم فقط عدد اول کامپیوتر جوجو شبیه اونی بود که من بهش شک داشتم! الان نگاه کردم دیدم ۴ تا آی پی دیگه هم با همین عدد مشابه وجود دارن که اون بچه ها رو من می شناسم و همشون وبلاگ دارن! 

خوب شد من کارآگاه نشدم یا مثلن قاضی!! چه گندی می زدم!! 

الان دیگه خیالم راحت شد که می تونم همچنان هرچی دلم می خواد این جا بنویسم... 

دوستت دارم بی شرف!!!

نگارش در تاریخ جمعه 8 آبان ماه سال 1388 توسط آفتاب

خیلی جالبه!!! 

تا حالا شده شک کنین که یه نفر یه کارایی داره می کنه تو وبلاگ شما و به طور ناشناس و گذری میاد همین جوری رد می شه و در حین رد شدن همین جوری گذری یه کامنتایی براتون می ذاره و همون جوری گذری که اومده بود همون جوری گذری هم ناپدید می شه؟!! 

چند وقت پیش بود که خونتون بودم...لطف کردی  و کامپیوترت رو در اختیار من گذاشتی ...منم اومدم تو وبلاگم... 

همیشه آدرسم رو از توی هیستوری و همه جا پاک می کردم...ولی این بار یادم رفت!!از بس حواس آدمو پرت می کنی تو!! 

ولی گفتم تو نه حالشو داری که از این کارآگاه بازی ها در بیاری نه اصلن برات مهمه که بیای این جا!! 

خلاصه... 

دفعه بعد که رفتم یه پست اعتراضی از تو نوشتم، یه کامنت خیلی بی ربط از یه دوست عزیز برام رسیده بود که من در کمال خانمی جوابشو دادم! کامنت عجیبی بود راستش...چون یکی از معدود کسایی بود که همین جوری و خیلی غیر منطقی از تو دفاع کرده بود!! اونم تو وبلاگ من!! این جا این موضوع خیلی بعیده!! متاسفانه آرشیوم همه بدون کامنتهای قبلی منتقل شده این جا وگرنه می تونستم بهت آدرس بدم بری همشو ببینی تا حرفم ثابت بشه که همه ی بچه ها با  من موافقن که تو منو خیلی اذیت می کنی و من صبر ایوب دارم!!!! ولی خوب با همین چندتا هم که کامنتاش هست می تونی این کار رو انجام بدی! خلاصه دفاعیات و بی منطقیش یه جورایی منو یاد تو انداخت جوجویی!!  

تا این  که دفعه بعد که  اومدم پیشت، خواستم برم واسه یکی از بچه ها توی بلاگفا کامنت بزارم که در کمال تعجب دیدم وقتی روی قسمت "اسم نویسنده" توی پنجره کلیک می کنم، به جز اسم خودت که توی وبلاگت ازش استفاده می کنی و اسم من که چند بار واسه بچه های وبلاگم کامنت گذاشته بودم، یه اسم دیگه هم اون جا هست!! به خودم گفتم خوب حتمن واسه  این دافی های همکارش که کامنت می ذاره چندتاشو هم که خیلی صحنه داره با اون اسم می ذاره!! 

ولی.... 

اسمه یه جورایی بد جوری آشنا می زد!! کجا دیده بودمش؟!!!    

* جناب رهگذر!!! یا رهگذر آفتاب سرخ!!! 

من اون قدرا هم که تو فکر می کنی خنگ و کودن نیستم!! من خودم چند بار تا حالا مچ شیطونی هاتو گرفتم خداییش؟!! همون روزی که از جوجوم طرفداری کردی فهمیدم کی هستی!! ولی...بازم به خودم امید دادم که اشتباه می کنم!! 

*راستی می دونستی سیستم بلاگ اسکای یه کمی پیشرفته تر از بلاگفاست؟!!توی بلاگ اسکای وقتی کسی برات کامنت می ذاره آی پی کامپیوترش هم برات میفته! اون وقت من الان یه جایی هستم و از اون جا واسه وبلاگ خودم یه کامنت سفید فرستادم و.... 

نمی دونم چرا آی پی این جایی که من  الان هستم با آی پی یه کامنت دیگه تطبیق می کنه!! 

عجیب نیست؟!!!!!! 

این تکنولوژی هم بد دردسری شده ها!!! 

با این که امروز دهنم رو به معنای  واقعی کلمه سرویس کردی و اون قدر از همه چیز و همه کس متنفر بودم که دلم می خواست به 30 نرسیده بمیرم.... 

ولی .... 

دوستت دارم شیطون حواس پرتم!! 

امیدوارم اینو یه روز بفهمی.... 

روزی که هنوز خیلی دیر نیست... 

خوب هشت هشت هشتادوهشت که اومد!! اینش به من ربطی نداشت! ولی نُه هشت هشتاد و هشت رو دریاب که آفتابت 30 ساله  می شه....

نگارش در تاریخ چهارشنبه 6 آبان ماه سال 1388 توسط آفتاب

می شه ازتون خواهش کنم اسم چندتا دکتر متخصص مغز و اعصاب یا هر چیز دیگه ای که به بیماری جوجو مربوط می شه رو برام بنویسین...من هیچ دکترِ معروفی رو در این زمینه نمی شناسم...وقت گرفتنش با خودم...فقط اسمشونو می خوااام...( به جز پروفسور سمیعی که فعلن سپرده م برام وقت بگیرن...)  


جوجویی،اگه هم نتونم تورو راضی کنم که باهام بیای دکتر، میام و جواب ازمایشات رو بر می دارم و خودم می برم پیش دکتر... 

آخه جوجو چرا این قدر بی توجهی می کنی؟ اصلن این دکتره که تو رفتی پیشش کیه؟ من تا حالا اسمش رو هم نشنیدم! این چیزا که شوخی بردار نیست.. باید بری پیش چندتا دکتر معروف و درست و حسابی... 

همش می گی اگه تا هفته ی دیگه خوب نشدم بعد! کاش می فهمیدی که تا هفته ی دیگه با هر سر دردی که تو می گیری 1 سال ازعمر منو هم با خودت می بری...  

حاضرم همه ی زندگیمو بدم، ولی تو خوب بشی... 

جوجو...تو باید خوب بشی...باااااااااااید....باااااااااااید.... 

تو رو به جون آفتاب....

<<   2      3      4      5      6      7      8      9      10      11   >>
درباره وبلاگ

من پشیمان نیستم...
من به این تسلیم می اندیشم
این تسلیم ِدرد آلود...
آنچه بر من گذشت
دلتنگی هایم
همراهان ِآفتاب
دوست داشتنی هایم
تعداد بازدیدکنندگان : 15029
قالب وبلاگ